انرژی مثبت

این روزهایمان در 

بلاتکلیفی

عشق

خواستن

نخواستن

رفتن

خواندن

تغییر

و تو

می گذرد

نوشته شده در جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

من سبز یا هیچ رنگ دیگری نیستم من یک انسانم با تمام ....

دوستی نوشت ؛

کاش من هم آلمانی بودم...

 من اهل سرزمینی هستم که همیشه سهمش شکست بوده است.در حافظه کوتاه بیست و چند ساله ام، دهها باخت نهفته است. اما خاطره پیروزی های زودگذر حتی بیش از شکستهای بی پایان مرا رنج می دهد. وقتی شادی مردم آلمان را می بینم، به یاد شادمانیهای خودمان میفتم در خرداد ۷۶، و بلافاصله تصاویر مبهمی از خون خشک شده کف راهروهای کوی دانشگاه و جمعیت منتظر پشت دربهای بیمارستان سینا خاطره ام را مخدوش می سازد..

چقدر با کلامش احساس نزدیکی می کنم و به یاد شعر شفیعی کدکنی می افتم ؛

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما: 

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر

آنچه در بالا رفت هر دو از سایت جرس بود

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

هوای کشور به مرز هشدار .... نه ببخشید به مرز کشتار رسید.

 ترکیه سد زده داره کشورشو آباد می کنه ، خاک و کثافتای بیابونای عراق و ته دجله و فرات باید ما رو خفه کنه

آخ

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

اول درخت کاج بی قواره بود که سرشاخه هایش از بهارخوابها بازی بچه ها می شد. بعد درخت کاج را بریدند در گوشه دیگر حیاط یک شاتوت کاشتند که بعدها نجات دهنده خانه شد ، چتر حیاط شد و شیطنت زنانه دخترخاله هایی که به یاد کودکی از شاخه های قطورش بالا می رفتند .

گرمای ظهر تابستان هنوز بر موزایک های پشت بام نشسته ، با هر قدم گرد و خاک و گرما در پاهای جوانم رخنه می کند . از بالا به درخت شاتوت نگاه می کنم ، درخت پیر شده .

 مثل همیشه ، به برگهای کدر و خاک گرفته اش که نگاه می کنم دلم می گیرد ، درخت همیشه پیر بود.

ننه ایستاده در درگاهی پشت بام ، نگاهم می کند . ظرف شاتوت را به طرفم می گیرد، سرانگشتانش کبود است .

 در تنهایی غریب ننه هر چند صبور بودم  ، اما در بی کسی هایم غرق بودم

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

اتفاقی گذرم به وبلاگی با عنوان آهو خانم افتاد در آخرین یادداشتش نوشته بود؛

 

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند،

 اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست،

 اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

 علی شریعتی

 

 

 

احساس کردم متن بالا مختص یه خانمِ ، که از جانب یه مرد نوشته شده . مردها بیشتر تهدید می کنند ، خانم ها خیانت می بینند و ترک می شوند بیشتر از مردها . البته استثنا وجود داره اما ...

 معتقدم انسانها بی هیچ کم و کاستی با هم برابرند و آنچه آنها را از یکدیگر متمایز می کند هوش آنهاست . هر چند اعتقادات ما را باید گذشت لب کوزه آبش را خورد  .

حتی وقتی به مرد می گم :

- من و تو چه فرقی با هم داریم ؟مژه

- می گه من مَردم تو زنی شیطان

زبان

 منم تو دلم می گم : خاک بر سر بی شعورت

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

من از صبح اولین روز فهمیدم که مرا اسیر کرده است.

درون کاخی، در میان جنگلی پنهان او به من گفت در بیرون بیماری کشنده‌ای شایع شده است. وقتی که دروغ می‌گفت همه‌ی پرندگان به پرواز در می‌آمدند. از بچگی همین طور بود، هر وقت دروغ می‌گفت چیز عجیبی اتفاق می‌افتاد؛ یا باران می‌بارید یا درختان سقوط می‌کردند، یا فوج پرندگان از بالای سرمان به پرواز در می‌آمدند. من در کاخی بزرگ اسیر او بودم، کتاب‌های بسیاری برایم آورد و گفت اینها را بخوان گفتم «بگذار بروم بیرون» گفت: «تمام دنیا را بیماری فرا گرفته است، مظفر صبحدم در اینجا توی این دنیای زیبا بنشین، این کاخی است که من برای خودم ساخته‌ام... برای خودم و فرشته‌هایم... برای خودم و شیطان‌هایم... در اینجا بیشین و آرام بگیر... فرشته‌های من برای تو، شیطان‌های من نیز برای تو... بیرون طاعون است شما باید از آن دور باشید... دور! متوجه شدید؟ تو باید از طاعون‌ها دور باشی.» من در آنجا از طاعون دور بودم. از بچگی این‌طور بودیم او چیزهای خود را برای من جا‌ می‌گذاشت من هم چیزهای خودم را برای او. «یعقوب صنوبر» مردی که وقتی به آسمان نگاه می‌کند چیزی اتفاق می‌افتد، ابری ناگهان پیدا می‌شود، ستاره‌ای به حرکت درمی‌آید، نوری شتابان به دلمان دلمان راه می‌گشاید، یا شبی زودتر از زمان خودش فرا می‌رسد. طبیعت با او هیچ وقت طبیعی نبوده است، من اوقات زیادی با همسفر بوده‌ام. او جادوگر بزرگ جاده‌ها و راهها وتمام چیزهابود. او بر تمام راه‌ها و جای‌ها استیلایی جادوگرانه داشت. می‌توانست چندین شبانه‌روز ما را از راهی ببرد بدون آنکه احساس گرسنگی کنیم. من تنها هم قطار قدیمی او بودم...

سرآغاز کتاب آخرین انار دنیا نوشته بختیار علی (نویسنده کرد) که به فارسی ترجمه شده - فوق العاده زیباست پیشنهاد می کنم از دستش ندید

گاهی موقع خوندن کتاب نفسم از این همه دانایی بند می آمد ، درست مثل زمانی که از بلندی به پایین سقوط می کنی و صدای تپش های قلبت رو از شکمت می شنوی و دچار شعف می شوی.

البته خرسندی از هر کتابی سلیقه ای است

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

به گذشته که برمی گردم ، انگار من نبودم ، دیگری بود که برای من خاطره می ساخت .

خیلی جالبه وقتی می بینی با گذشت زمان اونقدر تغییر کردی که حتی احساساتت هم دیگه اونچه در گذشته بوده نیست.

ویر نوشتن گرفتم اما حرفی ندارم که برای خودم جالب باشه تا بنویسمش

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

این روزها دلم می خواد فحش بدم ، فقط همین ، از اون فحش هایی که خیییییییییییییلی بد و من بلدم و هیچ وقت ندادم با صدای بلند

 TV که روشن می کنی ، بابا صد رحمت به دهه 60 ، باید بشاشی توش ، تو خیابون که می ری دیگه بدتر ، این برادرا و خواهرا زبان این مخلوقات گوه خدا چه کردند ، ای فلان و فلان کردم ..............

دلم خیلی بدتر و واضح تر از این می خواد اما نمی شه دیگه

اونقدر زیر پوستی عمل می کنن که وقتی قله دماوندو یا خلیج فارسو تو TV نشون می ده تو دلم می گم مرده شور این عرق ملی و اصلت رو بردن که دستاویزی شده برای باج دادم و خیانت و تو سر مردم زدن

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

رفتار های اخلاقی یک انسان باید بر اساس همدردی , آموزش , وابستگی های اجتماعی

و نیاز هایش باشند; هیچگونه پایه ی دینی برایش مورد نیاز نیست.

انسان براستی در یک حالت پستی خواهد بود اگر (کردار) او بدلیل ترس از مجازات و

امید پاداش پس از مرگ مهار شده باشد.

----------------------------
البرت آینشتاین

 

بحث و جدل کردن با کسى که به جاى تعقل و خردگرایى، دین را انتخاب کرده، مانند تجویز دارو به بدن یک مرده است.

---------------------

توماس ادیسون

 

دانش و تاریخ از یکسو و مذهب از سوی دیگر دشمنان سوگند خورده یکدیگرند.

---------------------

ناپلئون بناپارت

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

فردا می رم خونه مامان

برای کم کردن جریمه 400 هزار تومانی تو شورای حل اختلاف حوالی میدان قزوین ایستادم . بوی عرق ، سیگار ، ادکلن و دهان همه با هم قاطی شده و نفس کشیدن رو برام سخت کرده .

طبقه 4 تشکیل پرونده ، 1000 تومان

طبقه 3 تحویل پرونده 500 تومان

طبقه 2 اجرائیات 1000 تومان

طبقه 1 اجرای احکام

دوباره طبقه 4 و به همین ترتیب رو به پایین می ری تا از در خارج می شی و اینجاست که کارت تموم شده و واقعاً کار آدم تموم می شه !

تو همین رفت و آمد بین طبقات دیگران هم با تو با پرونده های زرد و سبز و آبی در رفت و آمد بودند و چهره ها داشت تکراری می شد .

 چک برگشتی ، راننده وانت ، کاسب فراری و ........... در این میان زنی بود با موهای فر طلایی ، کفش پاشنه بلند لباس تنگ که اگر چه زیبا نبود اما ظاهر چشمگیرِ ارزانش توجه را به خود جلب می کرد و با یک بار دیدنش به یادت می ماند .

ایستاده بودم در نوسان ، هر چند جا برای ایستادن نبود ، فکر می کردم ، خوب شد با این قیافه چپر چلاغ اینجا آمدم (تازه موهایم زیر مقنعه مشکی باز شده بود و پشت گردنم را می سوزاند ) که زن موفرفری جایی گیر آورد و نشست .چشمم به او افتاد ، چشمانش پر اشک بود . شنیدم که زیر لب گفت : فردا می رم خونه مامان

چقدر به هم شبیه بودیم ، ما همه به هم شبیهیم ، دوست داشتم با او گریه کنم !

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |