سلام من هستم ، خوبم ، زنده ام و ........... نظری ندارم هر چقدر آه ، هر چقدر افسوس باز هم برای این غم بزرگ قحط ارجالی باز هم کم است. یادمه زمانی که احمدی نژاد در زمان انتخاب کابینه دولت نهم وزرای پیشنهادیشو به مجلس معرفی کرد و رای آورد عکس میرکاظمی رو که دیدم پیش خودم تصور کردم بهره هوشی این آدم چقدر می تونه باشه . تو اون ایام هیچ گاه فکر نمی کردم زمانی با این آدم کار کنم و احمدی نژاد از اون به عنوان نخبه یاد کنه . باز هم آه می کشم و بیشتر یقین پیدا می کنم که نمی شه درستش کرد ، نمی شه جمعش کرد . خودتو بکش بیرون ، مگه چند بار دیگه جوونی ؟ مگه چند بار دیگه انرژی داری ،حوصله داری ، ذوق داری برای زندگی خودت مهمی . اما چقدر می شه بی تفاوت بود ؟ هیچ وقت اینقدر از نزدیک ظلم ، تحقیر ، دروغ ، ریا ، تزویر ، تحقیر ، ظلت ، پستی و تمام چیزهای بد رو ندیده بودم . رای اعتمادها که از مجلس گرفته بشه چقدر زمین ، کارخانه ، پروژه ، اراضی بی حد و مرز، پست های بالا صاحبدار می شن . یاد ترکمنچای می افتم اما این دفعه با شدت و درجه انزجار بیشتر اگر........... در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند ، آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند . روزی همه فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند ، خسته تر و کسل تر از همیشه . نا گهان ذکاوت ایستاد و گفت: " بیایید بازی کنیم مثلاً قایم باشک " همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراَ فریاد زد ، من چشم می گذارم و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد ، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن ... یک .... دو ... سه ...... همه رفتند تا جایی پنهان شوند ! لطافت ، خود را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت ، داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت ، در میان ابرها پنهان گشت . هوس ، به مرکز زمین رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد . و دیوانگی مشغول شمردن بود ، هفتاد و نه .... هشتاد .... هشتادو یک همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانستیم پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید . نود و پنج ....نود و شش .... نود و هفت هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد ، دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود . دروغ ته دریاچه ، هوس در مرکز زمین ، یکی یکی همه را پیدا کرد ، به جز عشق . او از یافتن عشق ناامید شده بود . حسادت در گوش ها یش زمزمه کرد ، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است . دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زند ، شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند ، او کور شده بود . دیوانگی گفت : "من چه کرده ام ، من چه کرده ام ، چگونه می توانم تو را درمان کنم " عشق پاسخ داد :"تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی ، راهنمای من شو " و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست . جمعه هفته گذشته تصادف کردم . اساسی 650 هزار تومن برام خرج برداشت . اما ماشینی برام درست کردن از اولشم بهتر هیچ کس باورش نمی شه این ماشین تصادفیه صافکار یه مرد افغانی بود با دو تا خواهرزاده هاش ، بیشتر کارای ماشین ، لیست قطعات آسیب دیده و باز کردن بدنه رو پسر دوازده ساله افغانی که همون خواهر زاده صافکار بود انجام داد . این خانواده قبلاً اراک زندگی می کردن و زاهدان وقتی پدر معتادشون ترکشون می کنه داییه خواهر و خواهر زاده هاشو پیش خودش می یاره ، بابام از پسر دوازده ساله پرسید : تهران بهتره یا اراک ، اون گفت : برای من همه دنیا سیاهه گریه ام می گیره همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیب افتد/ دگران روند و آیند تو همچنان که هستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا /به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی این شعرو دوستی برام sms کرد خیلی ازش (منظور شعر است ) خوشم می یاد هر چی از روزهای عمرم می گذره بیشتر خودم رو کشف می کنم و خوب که فکر می کنم می بینم این آدمهای دیگه هستن که ما به واسطه ارتباط باهاشون خودمون رو بهتر می شناسیم این هفته ای که به روز پایانیش نزدیک می شیم برای من پر از اتفاقاتی بود که واقعاً ناخواسته باهاشون مواجه می شدم چند تا ارتباط جدید ، شناخت بهتر افرادی که باهاشون دوستم ،همکارم و ارتباط نزدیکی دارم ،یه دوستیه اتفاقی خیلی جالب و یه ارتباط کاری خوب و چند تا اتفاق فانتزی و غم انگیز و معمولی ... در هر حال یه روز که تموم می شه وقتی برای خواب راز می کشم توی تاریکی مدتی به خودم ، زندگیم ، اطرافیانم و اتفاقاتی که رخ داده فکر می کنم و با خودم می گم کسی هست که وقتی می خوابه به من فکر کنه این روزها اگر بخواهی یا نخواهی به سیاست کشیده می شوی و دوباره سرخورده تر از قبل می شوم وقتی می بینم ، باز بازی می خوریم سه نفری در شلوغی تحریریه دور میزی سفید نشسته ایم می گوید : در کرمانشاه فلان کاندید انتخاباتی جلسه ای مردمی داشت . یک نفر پرسید چند سالی است که فروش دختران ایرانی در کشورهای عربی به وفور صورت می گیرد شما برای جلوگیری از این معضل چه راهکاری دارید ؟ فردی که در جمع از فلان کاندید انتخاباتی این سئوال را پرسید در مسیر بازگشت به خانه اش ناپدید شد ............. می شنوم و خیره می شوم ، احساسم از شنیدن این جملات حس ناداشته ای است .شاید مثل زمانی است که بعد از خوردن 2 کودئین و یک پروفن بعد از سر درد دارم . حسی ندارم فقط می خواهم سبک شوم و بالا بروم به روبرویم که خیره شده ام ولادیمیر مایا کوفسکی را سیاه پوش و ایستاده در زمستان می بینم که می گوید : قدمم مسافت را در کوچه لگد مال می کند جهنم درونم را اما چاره چیست امروز یه روز معمولی بود دیروز یه روز معمولیه شلوغ بود و... فردا هم یه روز معمولیه شلوغه روزها و شبهام داره می گذره نه مثل هم اما تقریباَ با کیفیت هم و اگر کیفیتی تو روزهام نیست شاید به خاطر توِ ، تو که به من نزدیکی اما نمی دونم چه مرگته ، لعنت به تو گاهی اوقات دعا می کنم که ای کاش یه بلایی سرت بیاد اما از این فکر بچگانم خنده ام می گیره ، اما کاش یه بلایی سرت بیاد درسته که می گن انسان می تونه بر زندگیش مدیریت کنه اما این بخشی از زندگیه یه بخش دیگه ای هست که اصلاً دست تو نیست طوری در مسیر زندگی قرار می گیری که نمی تونی نقش یا تاثیری در این روند داشته باشی . برات اتفاق می افته ، تو مجبوری بر اساس این اتفاقات جدید تصمیم بگیری ، عکس العمل نشون بدی و گاهی مسیرتو عوض کنی و تصمیمات جدیدی بگیری. تصمیماتی که اگر این اتفاقات نمی افتاد بهش تن نمی دادی و شاید بعداَ پشیمون می شدی . و وقتی فکرشو می کنی که اگر این اتفاقات نمی افتاد تو چه تصمیمات اشتباهی می گرفتی و چه تصورات غلطی داشتی ... اما کاش بعضی اتفاقات نمی افتاد ، کاش تو تصمیمات غلطی می گرفتی و هر چند اشتباه اما وارد مسیر غلطی می شدی تا اونچه دلت می خواست برآورده می شد ، تا یه عمر حسرت به دل نموندی هر چی می گذره تصوراتم از آدمها تغییر می کنه و این حس بدبینی که وقتی سنمون کمتر بود تو بزرگترا شاهد بودیم و چقدر تحقیر آمیز و منزجر کننده بود الان در خودم می بینم من بزرگتر شدم می گن وقتی می خواهی چیزی را فراموش کنی بنویس این درسته اما وقتی باید از چیزی درس بگیری ننویس تا اونقدر بهش فکر کنی تا زمان چند و چونشو بهت نشون بده و برات تجربه بشه هر چند تحمل برخی تلخی های زندگی واقعاً غم انگیزه وقتی فکر می کنی دیگه چیزی تو زندگیت وجود نداره که تو رو غمگین کنه همه چیز خوبه و روبه راه ، اونوقت چنان بی هوا با مغز زمین می خوری که انگار هیچ شادی وجود نداشته و اینجاست که فکر می کنی آدمها ارزش اینو ندارن که زیاد براشون وقت بذاری ، بهشون بها بدی و باید به هر کسی در حد خودش توجه کنی نه بیشتر دیدم دارم فراموش می شم به خاطر همین شروع کردم به نوشتن همین جمله تا شاید بتونم به جای کلمات کلیشه ای اقتصادی که هر روز می نویسم ، می نویسم ، می نویسم واژه دیگری هم به خاطر بیارم و بتونم بهش شکل بدم تا شبیه احساساتم و خواسته هام باشه خیلی چیزها دوست دارم ، مثلا اینکه بتونم تو وبلاگم بیشتر بنویسم ، آرامشی که خودم از خودم گرفتم بهم برگرده ، تو برخی مسائل تکلیفم مشخص بشه ، پول دار بشم ، ماشینو عوض کنم و ................ همیشه به همه می گم که گذشت زمان بهترین راه برای حل مسائله اما خودٍ خرم نمی فهمم که باید صبر کنم هر چند من الان در حال صبوریم اما صبری که با هر لحظه اش دارم پدر اعصاب و روان و جسمم رو در میارم و جالب از همه اینکه من به این توانایی خودم پی بردم که چقدر می تونم حفظ ظاهر کنم (آفرین به خود پدرسوختم با این همه توانایی) خوب الان دیگه مغزم هنگ کرد مثل گاهی اوقات که دارم حرف می زنم و در یک لحظه متوقف می شم و حتی یادم نمی یاد داشتم درباره چی حرف می زدم و بیچاره طرف مقابلم که منو به صورت مسخ و میخ می بینه همین! 







نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت
٢:٥۳ ب.ظ توسط مهسا نظرات () |
نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت
۳:٥٤ ب.ظ توسط مهسا نظرات () |
نوشته شده در جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت
٢:٢٥ ب.ظ توسط مهسا نظرات () |
نوشته شده در شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت
٢:٠٦ ب.ظ توسط مهسا نظرات () |
نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت
۱٢:۱٤ ب.ظ توسط مهسا نظرات () |
نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت
۱۱:۱٠ ق.ظ توسط مهسا نظرات () |
نوشته شده در جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت
٤:٠٧ ب.ظ توسط مهسا نظرات () |
نوشته شده در چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت
٤:٥۸ ب.ظ توسط مهسا نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت
۳:٢٠ ب.ظ توسط مهسا نظرات () |
نوشته شده در جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت
۱:٥٤ ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

